close
تبلیغات در اینترنت

داستان کوتاه

برای سفارش تبلیغات کلیک کنید
برای سفارش تبلیغات کلیک کنید
برای سفارش تبلیغات کلیک کنید

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آرشیو

آخرین کاربران

داستان عاشقانه غم انگیز فوق العاده زیبا
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!
  
شکسته تموم بال و پر من

              مرده تموم خیال و باور من

                             این سکوت سرد و مبهم

                                         شده تنها یادگار همسفر من

                                                       قصه ی من از کجا شروع شد

                                                                     مردن چرا همیشه شد سهم آخر من

درشهرعشق قدم میزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم
تاچشم کارمی کردقبربودپیش خودم گفتم یعنی این قدرقلب شکسته وجودداره؟
یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهای
روی قبرراکنارزدم که براش دعاکنم وای چی میدیدم باورم نمیشه
اون قلبه همون کسیه که چندساله پیش دله منو شکسته بود شنیدی میگن ازهردست بدی ازهمون دست میگیری.

زیبا ترین گل با اولین باد پاییزی پرپر شد. با وفاترین دوست به مرور زمان بی وفا شد.
این پرپر شدن از گل نیست از طبیعت است و این بی وفایی از دوست نیست از روزگار است

 

سکوت شیوانا فریاد نگاه

نجوای دل

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید...

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان طنز,داستان عاطفی,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,داستان عاشقانه,

نویسنده:

تاریخ: یکشنبه 16 آذر 1393 ساعت: 13:41

نظرات()

تعداد بازديد : 26

به این پست رای دهید:

www.khoshahang.rozblog.com
 

پسر به دختر گفت اگه:

یه روزی به قلب احتیاج داشته

باشی اولین نفری هستم که میام

تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید....


برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان طنز,داستان عاطفی,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,داستان عاشقانه,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 22:37

نظرات()

تعداد بازديد : 10

به این پست رای دهید:

www.khoshahang.rozblog.com 

 

يکي بود يکي نبود

يه پسر بود که زندگي ساده و معمولي داشت

اصلا نميدونست عشق چيه عاشق به کي ميگن

  برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید....


برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان عاطفی,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,داستان عاشقانه,بهترین ها,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 22:33

نظرات()

تعداد بازديد : 7

به این پست رای دهید:

www.khoshahang.rozblog.com 

دخترک وپسرهردوباهم خيلي خوب بودن

اوناهرروزبه پارک ميرفتندوخوشحال بودن

اوناانگارتوي يه دنياي ديگه اي به سرميبردند

اصلابه اطراف خودشون توجهي نميکردندو

فقط به خودشون فکرميکردندتااينکه.......

 برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید....

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان طنز,داستان عاطفی,داستان کوتاه,عمومی,بهترین ها,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 22:19

نظرات()

تعداد بازديد : 26

به این پست رای دهید:

www.khoshahang.rozblog.com 

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد.

در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد

عابراني که رد مي شدند به سرعت

او را به اولين درمانگاه رساندند . . .

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید...

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان طنز,داستان عاطفی,داستان کوتاه,عمومی,داستان عاشقانه,بهترین ها,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 22:13

نظرات()

تعداد بازديد : 12

به این پست رای دهید:

www.khoshahang.rozblog.com 

دختر : عشقم شرط بندی کنیم؟؟؟

پسر : باشه خانومم ... بکنیم ...

 

دختر : تو نمی تونی 24 ساعت بدون من بمونی؟ ...

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید....

 

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,عمومی,داستان عاشقانه,شعر عاشقانه,بهترین ها,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 21:58

نظرات()

تعداد بازديد : 9

به این پست رای دهید:

شاید فردا دیر باشد! ( داستان زیبا و آموزنده )

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسیهایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانشآموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “

“من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “

“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “

دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد .

ادامه داستان در ادامه مطلب.....

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان طنز,داستان عاطفی,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,بهترین ها,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 21:25

نظرات()

تعداد بازديد : 21

به این پست رای دهید:

به نام خدا 

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.

ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود!

چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لحاظ فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید.

من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.

خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد.

البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است، هم خوشمزه تر است تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد.

زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین!

اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید.

ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم.

اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است.

اما بعدا فهمیدم که قهر بهتر از دعواست.

آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می کند. تازه عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است تا برود زندان که آیا مرد بشود یا نشود!

این بود انشای من 

 

موضوع: عمومی,داستان عاشقانه,

نویسنده:

تاریخ: چهارشنبه 21 آبان 1393 ساعت: 21:40

نظرات()

تعداد بازديد : 13

به این پست رای دهید:

شبی پسر کوچکی یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزی بود دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته ها را با

صدای بلند خواند. پسر کوچولو با خط بچه گانه

نوشته بود :

صورتحساب:

۱ـ تمیز کردن باغچه 500 تومان

۲- مرتب کردن اتاق خواب 500 تومان

۳- مراقبت کردن از برادر کوچکم 1000تومان

۴- بیرون بردن سطل زباله 500 تومان

۵- نمره ریاضی خوبی که گرفتم 500 تومان

جمع بدهی شما به من 3000 تومان

مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهی کرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش این عبارت را نوشت :

۱- بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی ، هیچ

۲- بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم ، هیچ

۳- بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی ، هیچ

۴- بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازیهایت ، هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.

وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه میکرد قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت

قبلا بطور کامل پرداخت شده است.مادر یعنی گنج عشق

موضوع: داستان,داستان عاطفی,داستان عاشقانه,

نویسنده:

تاریخ: چهارشنبه 21 آبان 1393 ساعت: 21:35

نظرات()

تعداد بازديد : 12

به این پست رای دهید:

 

fun131_www.jahaniha.com_

دیگه شورشو در آوردن
اول میگفتن mersi
بعد شد merc
بعد شد mer۳۰
بعد شد mer۲۰+۱۰
دیروز یکی برام پیغام فرستاده ۱۰-۱۵+{۲ (mer{ (۱۰+۴۰
فکر کنم ۲ سال دیگه معادله ۶ مجهولی و انتگرال میفرستن!
خب بگو ممنون چه کاریه عاخه :|

+++++++++www.khoshahang.rozblog.com++++++++++++

یکی از افتخارات دوران ابتدایی من اینه که مبصر کلاس بودم
وقتی کسی درس نمره کم میگرفت معلم به من میگفت :
ببرش دفتر بگو که درس نخونده !
اون لحظه حس پلیس بین المللو داشتم :)
چه فازی داشت لا مصب !
البته فوشایی که از بچه ها میخوردم رو نادیده میگرفتم :|

++++++++++www.khoshahang.rozblog.com+++++++++

از وقتی از “تن تاک” استفاده می کنم :
زندگیم از این رو به اون رو شده
درس بچه هام بهتر شده
اخلاق همسرم خیلی خوب شده
سوراخ لایه اوزون کوچیکتر شده
دیگه شامپو چشممو نمیسوزونه
تازه پوستمم شاداب تر شده
آنتن دهی گوشیمم دو برابر شده
سرعت اینترنتمم فوق العاده شده :|

+++++++++www.khoshahang.rozblog.com+++++++++

مورد داشتیم دختره با ماشین کنترلی خاموش کرده :D

+++++++++www.khoshahang.rozblog.com+++++++++

یارو بچه اش به دنیا میاد. دوستاش میگن اسم میذاری واسش؟ میگه پ نه پ همینطوری میذاریم باشه میشه نیو فولدر

.+++++++++www.khoshahang.rozblog.com+++++++++

تو خونه ما عطسه کنی کسی نمیگه عافیت باشه
همه میگن بیا ، بفرما ، لُخت گشتی سرما خوردی :|

.+++++++++www.khoshahang.rozblog.com+++++++++

بچه برادرم دو سالشه جز آهنگ هوایی شدی محسن یگانه با چیز دیگه ای نمیرقصه‏
والا ما بچه بودیم برامون دست که میزدن کل طول وعرض اتاقو یورتمه میرفتیم . . . !

.+++++++++www.khoshahang.rozblog.com+++++++++

مکالمه مامانم و بابام :
مامانم : چای میخوری برات بریزم ؟ :x
بابام : آره خانوم ، دستت درد نکنه :)
مامانم : دخترم پاشو واسه من و بابات یه چای بریز بیار :|

.+++++++++www.khoshahang.rozblog.com+++++++++
امید وارم لذت ببرید....

موضوع: جوک,

نویسنده:

تاریخ: چهارشنبه 21 آبان 1393 ساعت: 13:34

نظرات()

تعداد بازديد : 12

به این پست رای دهید:

داستان زیبای پدر

وقتی که نوجوان بودم یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بود و به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند. شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال سن داشتند و لباس هایی کهنه و در عین حال تمیز پوشیده بودند دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند صحبت می کردند ؛ مادر نیز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند متصدی باجه از پدر خانواده پرسید : چند عدد بلیط می خواهید ؟ پدر خانواده جواب داد : لطفا شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه قیمت بلیط ها را اعلام کرد ؛ پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید : ببخشید ، گفتید چه قدر ؟! متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت ، بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت درباره برنامه های سیرک بودند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید. پدرم که متوجه ماجرا شده بود دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت سپس خم شد و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد زد و گفت : ببخشید آقا ، این پول از جیب شما افتاد ! مرد که متوجه موضوع شده بود ، همانطور که اشک در حدقه چشمش لق لق میزد گفت : متشکرم آقا. مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود کمک پدرم را قبول کرد … بعد از اینکه بچه ها به همراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدند ، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم و آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم و فهمیدم که انسان باید ثروتمند زندگی کند تا آنکه ثروتمند بمیرد !!! . . . . .

موضوع: داستان عاطفی,

نویسنده:

تاریخ: چهارشنبه 21 آبان 1393 ساعت: 13:24

نظرات()

تعداد بازديد : 14

به این پست رای دهید:

داستان کوتاه : تلافی مرد از زنش

 زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز…. وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک … زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟ شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!

موضوع: داستان طنز,

نویسنده:

تاریخ: سه شنبه 20 آبان 1393 ساعت: 13:16

نظرات()

تعداد بازديد : 7

به این پست رای دهید:

معمای عشق...

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است.


از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد.
 
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان.

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن میسوزد
 
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست.

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد.

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد.

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود.

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد میشود.

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر میگذارد
 از خود عشق پرسیدم عشق چیست؟ گفت فقط یک نگاه

موضوع: داستان عاشقانه,

نویسنده:

تاریخ: دوشنبه 19 آبان 1393 ساعت: 22:2

نظرات()

تعداد بازديد : 7

به این پست رای دهید:


روزى پیامبر اكرم صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله از راهى عبور مى ‏كرددر راه شیطان را دید كه خیلى ضعیف و لاغر شده است.از او پرسید: چرا به این روز افتاده ‏اى؟ گفت: یا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسیار هستم . پیامبر فرمودند:مگر امت من با تو چه كرده ‏اند ؟ گفت: یا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند كه من طاقت دیدن و تحمل این خصایص را ندارم .اول این كه هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏كنند. دوم این كه باهم مصافحه - دست دادن- مى ‏كنند. سوم آن كه ، هر كارى را كه مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گویند ، چهارم از این خصلت ها   آن است كه استغفار از گناهان مى ‏كنند ، پنجم این كه تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم آن كه ابتداى هرکارى                                                                        « بسم الله الرحمن الرحیم‏» مى‏ گویند

موضوع: داستان کوتاه,

نویسنده:

تاریخ: دوشنبه 19 آبان 1393 ساعت: 13:10

نظرات()

تعداد بازديد : 4

به این پست رای دهید:

 

پیامhttp://www.eshghentezar.com/imgcenter/uploads/1404726853.jpgک زد شبی لیلی به مجنون ....که هر وقت آمدی از خانه بیرون بیاور مدرک تحصیلی ات را.... گواهی نامه ی پی اچ دی ات ر..ا پدر باید ببیند دکترایت زمانه بد شده جانم فدایت دعا کن ... دعا کن مدرکت جعلی نباشد زدانشگاه هاوایی نباشد.وگرنه وای بر احوالت ای مرد که بابایم بگیرد حالت ای مرد چو مجنون این پیامک خواند وارفت به سوی دشت و صحرا کله پا رفت


اس ام اس زد ز آنجا سوی لیلی که می خواهم تورا قد تریلی دلم در دام عشقت بی قرار است ولیکن مدرکم بی اعتبار است شده از فاکسفورد این دکترا فاکس
مقصر است در این ماجرا فاکس  چه سنگین است بار این جدایی امان از دست این مدرک گرایی


موضوع: داستان,

نویسنده:

تاریخ: یکشنبه 18 آبان 1393 ساعت: 13:46

نظرات()

تعداد بازديد : 12

به این پست رای دهید:

 

زنى به http://mortezakatouzian.com/gallery/files/images/a6.jpgحضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یاعادل؟



داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .


هنوز سخن زن تمام نشده بود که ...
در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.

حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است. 

موضوع: داستان,

نویسنده:

تاریخ: یکشنبه 18 آبان 1393 ساعت: 13:27

نظرات()

تعداد بازديد : 20

به این پست رای دهید:

 

چندhttp://www.picdane.ir/ordibehesht92/127.jpg دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت...


بچه ها، ببینید; همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.

دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.

البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید. 

موضوع: داستان,

نویسنده:

تاریخ: یکشنبه 18 آبان 1393 ساعت: 13:19

نظرات()

تعداد بازديد : 7

به این پست رای دهید:

 


جاده ی موفّقیت سر راست نیست

پیچی وجود دارد به نام شکست

دور برگردانی به نام سردرگمی

سرعت گیر هایی به نام دوستان

چراغ قرمز هایی به نام دشمنان

چراغ احتیاط هایی به نام خانواده

تایر های پنچری خواهید داشت به نام شغل

اما اگر یدکی به نام عزم داشته باشید

موتوری به نام استقامت

و راننده ای به نام خدا

به جایی خواهید رسید که موفقیت نام دارد.

نویسنده:حسام تمدّنی
نظریادتون نره امیدوارم لذت ببرید...

موضوع: داستان,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 18 مهر 1393 ساعت: 10:47

نظرات()

تعداد بازديد : 8

به این پست رای دهید:

از بستگان خدا

کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور او را دید و دلش سوخت، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش!
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی دارید!
.
.
.
.
.

امیدوارم لذت ببرید...

موضوع: داستان,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 11 مهر 1393 ساعت: 19:57

نظرات()

تعداد بازديد : 14

به این پست رای دهید:

درویش تهی دست 

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .
کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟
درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟
درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت . خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست...       

امیدوارم لذت ببرید....

نویسنده:

تاریخ: جمعه 11 مهر 1393 ساعت: 19:56

نظرات()

تعداد بازديد : 8

به این پست رای دهید:

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 53
کل نظرات : 21
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 2
آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 13
بازدید دیروز : 0
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز : 15
آي پي ديروز : 1
بازدید هفته : 13
بازدید ماه : 14
بازدید سال : 232
بازدید کلی : 3,306
اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.90.185.120
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : پنجشنبه 24 آبان 1397

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

میزان رضایت مندی شما از این وبلاگ؟؟





دوست داریدبیشترمطالب وبلاگ درموردچه موضوعاتی باشد؟







امکانات جانبی