close
تبلیغات در اینترنت

ادبیات جهان (۵): «در برابر قانون» اثر فرانتس کافکا

برای سفارش تبلیغات کلیک کنید
برای سفارش تبلیغات کلیک کنید
برای سفارش تبلیغات کلیک کنید

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آرشیو

آخرین کاربران

“جلو در قانون دربانی به نگهبانی ایستاده است. مردی از ولایت پیش دربان می‎آید و التماس می‎کند که تو برود. اما دربان می‎گوید حالا نمی‎تواند او را راه بدهد. مرد فکر می‎کند و می‎پرسد: آیا کمی بعد راهش خواهد داد؟ دربان می‎گوید ممکن است اما حالا نمی‎شود. چون در تالار قانون مثل همیشه باز است و دربان هم کنار می‎رود، مرد خم می‎شود تا از در ورودی داخل را دید بزند. دربان که چنین می‎بیند می‎خندد و می‎گوید: اگر وسوسه‎ی ورود در تو آنقدر قوی است، سعی کن بی‎رخصت من‎ داخل شوی. اما بدان که قوی هستم و تازه من فروترین دربانها هستم، از هر تالاری بتالار دیگر، دربانهایی دم هر در ایستاده‎اند و یکی از دیگری‎ قویتر است. و تازه ریخت سومی طوری است که من حتی تحمل دیدارش را ندارم. اینها مشکلاتی است که مرد ولایتی توقع مواجهه با آنها را ندارد. مرد می‎اندیشد که قانون باید همیشه در دسترس همه کس باشد اما چون‎ دربان را از نزدیک می‎بیند که پوستین پوشیده، با آن بینی نک تیز و ریش دراز و تنک تاتاری، نتیجه می‎گیرد که بهتر است صبرکند تا اجازه‎ی ورود بیابد. دربان یک عسلی باو می‎دهد و اجازه می‎دهد کنار در بنشیند. می‎نشیند و روزها و سالها منتظر می‎ماند. بارها کوشش می‎کند که اجازه‎ی ورود بگیرد و دربان را از اصرار خود بستوه می‎آورد. دربان غالبان او را بحرف می‎گیرد، پرسش‎های مختصری درباره‎ی زادگاهش و مسائل دیگر می- کند اما این پرسشها کاملا بیطرفانه مطرح می‎شود. مثل پرسش‎هایی که آدمهای مهم می‎کنند و همیشه هم به این نتیجه می‎رسد که هنوز وقتش‎ نرسیده که داخل بشود. مرد که خود را با وسائل زیاد برای این سفر مجهز کرده است، از دار و ندارش، هرچند گرانبها-دل می‎کند و بامید رشوه دادن به دربان، آنها را از خود جدا می‎سازد. دربان همه را می‎پذیرد با این حال در موقع گرفتن هر هدیه‎ای می‎گوید: این را می‎پذیرم تا نه‎ خیال کنی که کاری بوده که نکرده باشی. در تمام این سالهای دراز، مرد، دربان را تقریبا مدام می‎پاید. دربانهای دیگر از یادش رفته و گمان‎ می‎کند که این دربان ظاهرا تنها مانع میان او و قانون است. در سالهای اول بسرنوشت شوم خود بلند بلند لعنت می‎فرستد، اما پیرتر که‎ می‎شود تنها لب می‎جنباند. کم کم مثل بچه‎ها می‎شود و چون در انتظار طولانیش حتی کک‎های خزیقه‎ی دربان را هم شناخته است، از ککها می‎خواهد که کمکش کنند و دربان را وادارند که تغییر عقیده بدهد. عاقبت چشم- هایش تار می‎شود و نمی‎داند آیا دنیای گرداگردش واقعا تیره و تار شده‎ است یا چشمهایش او را به این اشتباه انداخته‎اند. در این تاریکی، اینک‎ می‎تواند، نور جاودانی را که در قانون سیلان دارد، ببیند. دیگر عمرش رو به آخر رسیده است. پیش از اینکه بمیرد، هرچه در تمام مدت‎ مجاورت آزموده است، در مغزش بصورت یک پرسش خلاصه می‎شود. پرسشی که‎ هرگز با دربان در میان نگذاشته بوده. بدربان اشاره می‎کند، چرا که‎ دیگر نمی‎تواند جسم خود را که دارد سفت و خشک می‎شود، بلند بکند. دربان‎ مجبور است زیاد خم بشود تا صدایش را بشنود، چونکه تفاوت اندازه، به‎ ضرر مرد ولایتی میان آنها، بسیار زیاد شده است. دربان می‎پرسد: حالا چه می‎خواهی بدانی؟ چقدر سمجی. مرد جواب می‎دهد: هرکس می‎خواهد که‎ به قانون دسترسی پیدا بکند. چطور است که در تمام این سالها، هیچکس‎ غیراز من پیدا نشد که اجازه‎ی ورود بجوید؟ دربان متوجه شد که نیروی مرد به آخر رسیده و شنوائیش رو بزوال است، پس در گوش او نعره می‎زند: از این در غیراز تو هیچکس دیگر نمی‎توانست اذن دخول بیابد. چون این در تنها برای ورود تو در نظر گرفته شده بود و اینک من در را خواهم بست. “

** “کاف‎”که شدیدا مجذوب داستان شده بود، فورا گفت: بنابراین دربان مرد را فریب داد.

مرد روحانی گفت: آنقدر شتابزده نباش، پیش از سنجیدن‎ اعتقادی بآن نیاویز. من داستان را عین متن کلام مکتوب، برایت‎ گفته‎ام، ذکری از فریب در آن نرفت.

کاف گفت: اما مطلب واضح است و اولین تفسیر شما کاملا درست بود: دربان وقتی ندای رستگاری را بمرد سر داد که دیگر به‎ دردش نمی‎خورد.

مرد روحانی گفت: پرسش درست زودتر از آن مطرح نشده بود. بعلاوه باید متوجه باشی که مخاطب فقط یک دربان بود و این‎چنین که‎ بود وظیفه خود را انجام میداد.

کاف پرسید: چرا فکر می‎کنید که دربان انجام وظیفه می‎کرد؟ وظیفه‎ی دربان این بود که غریبه‎ها را راه ندهد، اما این مرد، که در ورودی، بخاطر او باز شده بود، بایستی اجازه‎ی ورود می‎یافت.

 

فرانتس کافکا

دربان وقتی ندای رستگاری را بمرد سر داد که دیگر به‎ دردش نمی‎خورد

مرد روحانی گفت: تو برای کلام مکتوب احترام کافی قائل‎ نیستی و داستان را هم تغییر می‎دهی. داستان شامل دو گفتار مهم است که‎ بوسیله‎ی دربان درباره‎ی اذن دخول به قانون به زبان می‎آید. یکیک که در آغاز گفته می‎شود و دیگری که در پایان. گفتار اول حاکی است که دربان‎ نمی‎تواند مرد را همان لحظه راه بدهد و گفتار دوم دال بر این است که‎ در فقط بخاطر آنمرد در نظر گرفته شده بوده. تازه بیان اول حتی مفهوم‎ ضمنی بیانیه دوم را دربردارد. می‎توان گفت دربان امکان اذن دخول‎ در آینده را بذهن مرد القاء کرده است و حتی از وظیفه‎ی خود پا فراتر نهاده. در آن لحظه، وظیفه‎ی آشکارا و تنها جلوگیری از ورود بوده است و در واقع‎ بسیاری از مفسران متحیر مانده‎اند که چرا بایستی چنین القائی صورت‎ پذیرد، در حالیکه دربان ظاهرا مردی است قاطع، باتوجه، جدی نسبت‎ به وظیفه، چنانکه در این سالیان دراز حتی یکبار نگهبانی خود را ترک‎ نمی‎گوید و در را تا آخرین لحظه نمی‎بندد. ضمنا به اهمیت شغل خود واقف است زیرا می‎گوید من فروترین دربانها هستم. پرحرف نیست، چونکه در تمام این سالها، تنها پرسشهایی می‎کنند که بیطرفانه است. رشوه نمی‎گیرد چون در موقع پذیرفتن هدیه می‎گوید این را می‎پذیرم تا نه خیال کنی که کاری را ناکرده باقی گذارده‎ای. وقتی پای وظیفه در میان می‎آید نه ترحم محرک اوست و نه خشم. زیرا گفته شده که مرد، دربان‎ را از اصرار خود بستوه آورد. و دست آخر اینکه حتی ظاهر او نشان دهنده‎ی یک شخصیت عالم نماست. بینی بزرگ نک تیز، ریش سیاه بلند و تنک‎ تاتاری. آیا می‎شود دربانی از این بقاعده‎تر پیدا کرد؟ با اینحال‎ عوامل دیگری در شخصیت دربان موجود است که احتمالا برای هرکس که‎ اجازه‎ی ورود بخواهد مفید می‎باشد. می‎توان درک کرد که بهر جهت دربان پا از وظیفه‎ی خود فراتر نهاده است و احتمال اذن دخول در آینده را القاء کرده است زیرا نمی‎توان انکار کرد که دربان کمی ساده‎لوح و در نتیجه‎ خودبین است. بیاناو را درباره‎ی نیروی خودش و نیروی دربانهای دیگر و هیات وحشتناک آنها را که حتی خودش تحمل دیدارشان را ندارد، در نظر بگیرید. گیرم که این اظهار عقیده‎ها بحد کافی راست باشد، اما طرز بیان‎ آنها نشان می‎دهد که ادراک او بعلت خودبینی و ساده‎لوحی مغشوش است. مفسران در این‎باره اشاره کرده‎اند: ادراک درست هر موضوعی و عدم‎ درک همانموضوع صد درصد منافی همدیگر نیستند. بهر جهت باید در نظر گرفت که چنین خودبینی و ساده‎لوحی، هرچند با اغماض بآنها اشاره شده‎ است، احتمالا دفاع از در را ضعیف خواهد کرد. این صفات نقاط ضعف‎ شخصیت دربان است. بایستی این حقیقت را هم اضافه کرد که دربان‎ طبعا موجودی است که روش دوستانه دارد و بهیچوجه همیشه رسما نه و اداری نیست. در همان لحظه‎ی اول بخودش اجازه می‎دهد که بطنز مرد را بورود دعوت کند، باوجودیکه مطلقا از حق رد دخول برخوردار است. بعد مثلا مرد را بازپس نمی‎فرستد، اما چنانکه گفته شده به او چهارپایه‎ای‎ می‎دهد و اجازه می‎دهد دم در بنشیند. شکیبایی و تحمل التماسهای مرد در این همه سال، گفتگوهای کوتاه، پذیرفتن هدایاادبی که نشان‎ می‎دهد و می‎گذارد مرد در حضورش سرنوشتش را که شخص دربان مسؤول آنست‎ با صدای بلند نفرین کند، تمام اینها دال بر وجود رگه‎های معین‎ همدردی در خصلت دربان می‎باشد. همه‎ی دربانها اینطور عمل نمی‎کنند. و دست آخر در پاسخ اشاره‎ی مرد آنقدر خم می‎شود تا بمرد فرصت بدهد آخرین پرسش خود را مطرح کند. تنها یک بیصبری ملایم-دربان می‎داند که این پایان تمام ماجراست و از کلماتش پیداست: تو سمجی. بعضی‎ها دست بالای تفسیر را می‎گیرند و می‎گویند که در این کلمات نوعی تحسین‎ دوستانه نهفته است و بهر جهت عالی از رنگی که دلسوزی نیست. بهر صورت‎ می‎توان گفت: شخصیت دربان، از آنچه تصور کرده‎ای، بسیار متفاوت است.

“کاف‎”گفت: شما داستان را دقیقتر از من و در زمانی درازتر مطالعه کرده‎اید. هردو مدت کوتاهی ساکت ماندند. بعد”کاف‎”گفت: پس شما تصور می‎کنید که مرد فریب نخورده بود.

مرد روحانی گفت: متوجه‎ی حرفم نشدی. من فقط عقاید مختلف‎ را که باین نکته مربوط می‎شود خاطر نشانت کردم. زیاد به آنها اهمیت‎ نده. متون مکتوب تغییرناپذیرند و تفسیرها غالبا حیرت مفسران را بازگو می‎کنند. در اینصورت تفسیری هم هست که مدعی است فریب خورده‎ی واقعی دربان است.

“کاف‎”گفت: این دیگر تفسیر دور از ذهنی است. مبنای آن‎ چیست؟

مرد روحانی جوابداد: مبنای آن بر سادگی ذهن دربان استوار است. بحث در این است که دربان از بطن قانون بی‎خبر است، تنها راهی‎ را که به آن منتهی می‎شود، می‎شناسد و همانجاست که قدم می‎زند و کشیک‎ می‎دهد. عقاید او درباره‎ی داخل تالار ظاهرا بچگانه است و تصور می‎رود خودش از نگهبانان دیگر می‎ترسد و آنها را به هیاتی وحشتناک به مرد معرفی‎ می‎کند. در واقع دربان از آنها بیشتر می‎ترسد و مرد کمتر. زیرا مرد بعد از شنیدن وصف ترس آور دربانهای دیگر، باز قصد دارد، وارد شود، در حالی‎ که دربان هیچگونه اشتیاقی بورود ندارد، دست کم تا آنجا که ما آگاهی‎ داریم. باز کسانی هستند که می‎گویند دربان اصلا در متن قانون است، از اول داخل بوده چرا که بخدمت قانون درآمده و این خدمت تنها از داخل باو محول شده بوده و این برخلاف نظریه‎ایست که می‎گوید دربان به‎ وسیله‎ی ندایی از داخل بکار گماشته شده، بعلاوه دربان داخل را هم دید زده، زیرا هیات دربان سوم را بیش از حد تحمل خود می‎داند. با اینحال‎ در تمام این سالها، اشاره‎ای دال بر دانش دربان نسبت بآنچه در درون‎ می‎گذرد، نمی‎شود و تنها به ریخت دربانها اشاره می‎گردد. ممکن است او رااز اینکار منع کرده باشند، اما از این منع هم ذکری نشده است. بر پایه‎ی این مقدمات این نتیجه بدست می‎آید که دربان چیزی از معنا و منظره‎ی داخل نمی‎داند و خودش در یک حالت خیالی بسر می‎برد. اما درباره‎ رابطه‎اش با مرد دهاتی هم در اشتباه است زیرا خدمتگذار مرد است و خودش‎ نمی‎داند و با مرد مثل یک زیردست رفتار می‎کند و این امر از جزئیات‎ بسیاری که احتمالا هنوز در ذهن تو تازه است، تشخیص داده می‎شود. از این‎ دیدگاه قصه، بوضوح اشاره شده است که دربان تابع مرد است. در مرحله‎ی اول یک اسیر همواره تابع یک آزاد مرد است و می‎دانیم که مرد دهاتی‎ واقعا آزاد است، می‎تواند هرجا که می‎خواهد برود، تنها در قانون بر او بسته است و دسترسی بقانون برایش تنها وسیله‎ی یکنفر ممنوع شده است‎ وقتی روی چهارپایه‎ی کنار در می‎نشیند و باقی عمرش همانجا می‎ماند، با اراده‎ی آزاد خود اینکار را می‎کند. در داستان ذکری از اجبار به میان‎ نیامده. اما دربان بوسیله‎ی اداره‎ی خاصی، به شغل خود گماشته شده، جرأت‎ ندارد بزند بیرون و برود در ولایت بگردد و ظاهرا اگر هم بخواهد نمی‎تواند داخل تالار قانون بشود. بعلاوه هرچند در خدمت قانون است، خدمت او منحصرا نگهبانی از همین یک در است، بعبارت دیگر تنها خدمت کننده‎ به این مردیست که در برای ورود او تعبیه شده است و از این دیدگاه تابع‎ مرد است. باید در نظر گرفت که سالیان زیادی، باندازه‎ی سالهایی که‎ لازم است یک مرد بیالد و به عنفوان شباب برسد، شغل دربان از یک‎ نظر، تنها تشریفاتی خشک و خالی بوده، باین علت که ناگزیر بود مدتها صبرکند تا مردی بیاید، یعنی نوجوانی در عنفوان شباب از راه برسد، پس دربان باید مدتها انتظار بکشد تا هدف شغلش امکان یابد. بعلاوه، مجبور بوده این شکیبایی را طبق میل مرد، به خود هموار کند چرا که‎ ورود مرد بستگی به اراده‎ی آزاد خودش داشت. تازه، ختم ماموریت‎ دربان هم بستگی بچون و چرای زندگی مرد داشت، پس دربان تا پایان، تابع مرد بود و در سرتاسر داستان تاکید شده است که دربان ظاهرا از تمام این موارد بی‎اطلاع است. و این موضوع بخودی خود جالب نیست، چرا که با این تفسیر، دربان در یک مورد بسیار مهمتر که در شغلش موثر بوده است، فریب خورده است. در پایان ماجرا، مثلا درباره‎ی دخول به‎ قانون می‎گوید: اینک در را می‎بندم. اما در آغاز داستان گفته شده است‎ که در ورود بقانون همواره باز است و اگر این در همواره باز است، یعنی‎ در تمام اوقات بدون توجه به زندگی با مرگ مرد، پس خود دربان قادر به‎ بستن در نمی‎باشد. درباره‎ی محرک دربان در بیان این اظهار اختلاف‎ عقیده موجود است. آیا دربان گفت و حالا در را می‎بندم و این بیان تنها بخاطر جوابی بود که بایستی به مرد می‎داد؟ یا دربان می‎خواست به نهایت‎ وظیفه‎شناسی خود تاکید بورزد و یا می‎خواست مرد را بیک حالت اندوه و افسوس در واپسین لحظات عمرش دچار سازد؟ اما در اینکه خود دربان نخواهد توانست در واپسین لحظات عمرش دچار سازد؟ اما در اینکه خود دربان نخواهد توانست در را ببندد، بحثی نیست. بسیاری از مفسران در واقع معترفند که دربان نسبت بمرد حتی از نظر آگاهی، دست کم در پایان کار در مرحله‎ فروتری است. زیرا مرد در دم آخر، نوری را که از در قانون ساطع است، می‎بیند، اما دربان بعلت مقام اداریش بایستی پشت بدر بایستد و اشاره‎ای نمی‎کند که نشان بدهد تغییری را مشاهده کرده باشد.

“کاف‎”، پس از اینکه زیر لب چندین بخش از استدلال کشیش را با خود زمزمه کرد، گفت: خوب استدلال شده-استدلال خوبی است و مایلم‎ بپذیرم که دربان فریب خورده است. اما این پذیرش باعث نمی‎شود که‎ اعتقاد قبلی خود را رها نمایم. زیرا هردو نتیجه‎گیری تا حد زیادی باهم‎ برابرند. خواه دربان روشن بین باشد، خواه فریب خورده، با اینحال، حق مطلب بخوبی ادا نشده است. من گفتم مرد فریب خورده است، اگر دربان‎ روشن بین باشد، باز جای شکش باقی است، اما اگر خود دربان فریب‎ خورده است، پس الزاما بایستی فریب خوردگی خود را با مرد در میان‎ بگذارد و این موضوع بهیچوجه دربان را مرد متقلبی معرفی نمی‎کند ولی‎ موجودی معرفی می‎کند بسیار ساده‎لوح که بایستی فورا از مقامش معزول‎ بشود. فراموش نکنید که فریب خوردگی دربان، آزاری بخودش نمی‎رساند اما صدمه‎ی بیحسابی بمرد می‎زند.

مرد روحانی گفت: به آنچه گفتی ایرادهایی وارد است. خیلی‎ ها معتقدند که داستان به کسی این حق را نمی‎دهد که درباری را دوری کند. دربان هر جوری که بنظر ما بیاید، باز خدمتگذار قانون است، یعنی به‎ قانون تعلق دارد و اینطور که هست فوق داوری بشری قرار دارد و باتوجه‎ باین مسئله کسی جرات نمی‎کند دربان را تابع مرد بداند. دربان با چنین مقامی که دارد، هرچند این مقام دربانی در قانون باشد، بطرز مقایسه ناپذیری، آزادتر از هرکسی در این جهان است. مرد تنها در جستجوی قانون است، دربان کاملا وابسته به قانون است. قانون است‎ که او را سر پستش گذاشته اگر به لیاقت او شک کنیم، بنفس قانون شک‎ برده‎ایم.

“کاف‎”سر تکان داد و گفت: با این دیدگاه موافق نیستیم زیرا اگر کسی آنرا بپذیرد، باید هرچه را دربان می‎گوید، حقیقت بینگارد. اما خود شما به اندازه‎ی کافی ثابت کردید که چگونه چنین امری محال است.

مرد روحانی گفت: لازم نیست هرچیزی را حقیقت انگاشت، تنها بایستی لزومش را پذیرفت.

“کاف‎”گفت: نتیجه‎ی غم‎انگیزی است و بصورت یک اصل کلی‎ قابل تعمیم است.

موضوع: داستان,داستان عاطفی,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,

نویسنده:

تاریخ: شنبه 15 آذر 1393 ساعت: 20:18

نظرات()

تعداد بازديد : 37

به این پست رای دهید:

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 53
کل نظرات : 21
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 2
آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 8
بازدید دیروز : 0
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز : 1
آي پي ديروز : 2
بازدید هفته : 8
بازدید ماه : 19
بازدید سال : 23
بازدید کلی : 3,097
اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 23.20.25.122
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : پنجشنبه 28 تیر 1397

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

میزان رضایت مندی شما از این وبلاگ؟؟





دوست داریدبیشترمطالب وبلاگ درموردچه موضوعاتی باشد؟







امکانات جانبی