close
تبلیغات در اینترنت

داستان عاشقانه

برای سفارش تبلیغات کلیک کنید
برای سفارش تبلیغات کلیک کنید
برای سفارش تبلیغات کلیک کنید

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آرشیو

آخرین کاربران

يکي بود يکي نبوديه پسر بود که زندگي ساده و معمولي داشت
اصلا نميدونست عشق چيه عاشق به کي ميگن
تا حالا هم هيچکس رو بيشتر از خودش دوست نداشته بود
و هرکي رو هم که ميديد داره به خاطر عشقش گريه ميکنه بهش ميخنديد
هرکي که ميومد بهش ميگفت من يکي رو دوست دارم بهش ميگفت دوست داشتن و عاشقي
مال تو کتاب ها و فيلم هاست....
روز ها گذشت و گذشت تا اينکه يه شب سرد زمستوني
توي يه خيابون خلوت و تاريک
داشت واسه خودش راه ميرفت که
يه دختري اومد و از کنارش رد شدپسر قصه ما وقتي که دختره رو ديد دلش ريخت و حالش يه جوري شد
انگار که اين دختره رو يه عمر ميشناختهحالش خراب شداومد بره دنبال دختره ولي نتونست
مونده بود سر دو راهيتا اينکه دختره ازش دور شد و رفت
اون هم همينجوري واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خيابون
اينقدر رفت و رفت و رفتتا اينکه به خودش اومد و ديد که رو زمين پر از برفه
رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبردهمش به دختره فکر ميکرد
بعضي موقع ها هم يه نم اشکي تو چشاش جمع مي شد
چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوري بودتا اينکه باز دوباره دختره رو ديد
دوباره دلش يه دفعه ريختولي اين دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن
توي يه شب سرد همين جور راه ميرفتن و پسره فقط حرف ميزددختره هيچي نميگفت
تا اينکه رسيدن به يه جايي که دختره بايد از پسره جدا ميشد
بالاخره دختره حرف زد و خداحافظي کردپسره براي اولين توي عمرش به دختره گفت دوست دارم
دختره هم يه خنده کوچيک کرد و رفتپسره نفهميد که معني اون خنده چي بود
ولي پيش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومداون شب ديگه حال پسره خراب نبود
چند روز گذشتتا اينکه دختره به پسر جواب دادو تقاضاي دوستي پسره رو قبول کرد
پسره اون شب از خوشحاليش نميدونست چيکار کنه
از فردا اون روز بيرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد
اولش هر جفتشون خيلي خوشحال بودن که با هم ميرن بيرون
وقتي که ميرفتن بيرون فکر هيچ چيز جز خودشون رو نمي کردن
توي اون يه ساعتي که با هم بيرون بودن اندازه يه عمر بهشون خوش ميگذشت
پسره هرکاري ميکرد که دختره يه لبخند بزنه
همينجوري چند وقت با هم بودنپسره اصلا نمي فهميد که روز هاش چه جوري ميگذره
اگه يه روز پسره دختره رو نميديد اون روزش شب نميشد
اگه يه روز صداش رو نميشنيد اون روز دلش ميگرفت و گريه ميکرديه چند وقتي گذشت
با هم ديگه خيلي خوب و راحت شده بودنتا اين که روز هاي بد رسيد
روزگار نتونست خوشي پسره رو ببينهبه خاطر همين دختره رو يه کم عوض کرد
دختره ديگه مثل قبل نبودديگه مثل قبل تا پسره بهش ميگفت بريم بيرون نميومدو کلي بهونه مياورد
ديگه هر سري پسره زنگ ميزد به دخترهدختره ديگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نميزد
و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنهاز اونجا شد که پسره فهميد عشق چيه
و از اون روز به بعد کم کم گريه اومد به سراغشدختره يه روز خوب بود يه روز بد بود با پسره
ديگه اون دختر اولي قصه نبودپسره نميدونست که برا چي دختره عوض شده
يه چند وقتي همينجوري گذشت تا اينکه پسرهيه سري زنگ زد به دختره
ولي دختره ديگه تلفن رو جواب ندادهرچقدر زنگ زد دختره جواب نميداد
همينجوري چند روز پسره همش زنگ ميزد ولي دختره جواب نميداد
يه سري هم که زنگ زد پسره گوشي رو دختره داد به يه مرده تا جواب بده
پسره وقتي اينکار رو ديد ديگه نتونست طاغت بيارههمونجا وسط خيابون زد زير گريه
طوري که نگاه همه به طرفش جلب شدهمونجور با چشم گريون اومد خونه
و رفت توي اتاقش و در رو بستيه روز تموم تو اتاقش بود و گريه ميکرد و در رو روي هيچکس باز نميکرد
تا اينکه بالاخره اومد بيرون از اتاقاومد بيرون و يه چند وقتي به دختره ديگه زنگ نزد
تا اينکه بعد از چند روزتوي يه شب سرددختره زنگ زد و به پسره گفت که ميخوام ببينمت
و قرار فردا رو گذاشتنپسره اينقدر خوشحال شده بودفکر ميکرد که باز دوباره مثل قبله
فکر ميکرد باز وقتي ميره تو پارک توي محل قرار هميشگيشون
دختره مياد و با هم ديگه کلي ميخندنو بهشون خوش ميگذرهولي فردا شد
پسره رفت توي همون پارک و توي همون صندلي که قبلا ميشستن نشست
تا دختره اومدپسره کلي حرف خوب زدولي دختره بهش گفت بس کن
ميخوام يه چيزي بهت بگمو دختره شروع کرد به حرف زدن
دختره گفت من دو سال پيشيه پسره رو ميخواستم که اونم خيلي منو ميخواست
يک سال تموم شب و روزمون با هم بودو خيلي هم دوستش دارم
ولي مادرم با ازدواج ما موافق نيستمادرم تو رو دوست داره
از تو خوشش اومدهولي من اصلا تو رو دوست ندارماين چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم
به خاطر اينکه نميخواستم دلت رو بشکنمپسره همينطور مثل ابر بهار داشت اشک ميريخت
و دختره هم به حرف هاش ادامه ميداددختره گفت تو رو خدا تو برو پي زندگي خودت
من برات دعا ميکنم که خوش بخت بشيتو رو خدا من رو ول کن
من کسي ديگه رو دوست دارماين جمله دختره همينجوري تو گوش پسره ميچرخيد
و براش تکرار ميشدو پسره هم فقط گريه ميکرد و هيچي نميگفت
دختره گفت من ميخوام به مامانم بگم کهتو رفتي خارج از کشورتا ديگه تو رو فراموش کنه
تو هم ديگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزنفقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم
باز پسره هيچي نگفت و گريه کرددختره هم گفت من بايد برمو دوباره تکرار کرد
تو رو خدا منو ديگه فراموش کنو رفتپسره همين طور داشت گريه ميکردو دختره هم دور ميشد
تا اينکه پسره رفت و براي اولين بار تو زندگيش سيگار کشيدفکر ميکرد که ارومش ميکنه
همينطور سيگار ميکشيد دو ساعت تمامو گريه ميکردزير بارون
تا اينکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت
رفت و توي خونه همش داشت گريه ميکرددو روز تموم همينجوري گريه ميکرد
زندگيش توي قطره هاي اشکش خلاصه شده بود
تازه ميفهميد که خودش يه روزي به يکي که داشت براي عشقش گريه ميکرد
خنديده بودو به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گريه ميکرد
پسره با خودش فکر کرد که به هيچ وجه نميتونه دختره رو فراموش کنه
کلي با خودش فکر کردتا اينکه يه شب دلش رو زد به دريا
و رفت سمت خونه دخترهميخواست همه چي رو به مادر دختره بگه
اگه قبول نميکرد ميخواست به پاي دختره بيافتهميخواست هرکاري بکنه تا عشقش رو ازش نگيرن
وقتي رسيد جلوي خونه دخترهسه دفعه رفت زنگ بزنه ولي نتونستتا اينکه دل رو زد به دريا و زنگ زد
زنگ زد و برارد دختره اومد پايينو گفت شماپسره هم گفت با مادرتون کار دارم
مادر دختره و خود دختره هم اومدن پايينمادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل
ولي دختره خوشحال نشدوقتي پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره
داداش دختره عصباني شد و پسره رو زدولي پسره هيچ دفاعي از خودش نکرد
تا اينکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد
و پسره رو برد اون طرف و با گريه بهش گفت
به خاطر من برو اگه اينجا باشي ميکشنتپسره هم با گريه گفت من دوستش دارم
نميتونم ازش جدا باشمباز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن
پسره باز دوباره از خودش دفاع نکردصورت پسره پر از خون شده بودو همينطور گريه ميکرد
تا اينکه مادر دختره زورکي پسره رو راهي کرد سمت خونشون
پسره با صورت خوني و چشم هاي گريون توي خيابون راه افتادو فقط گريه ميکرد
اون شب رو پسره توي پارک و با چشم هاي گريون گذروندمادره پسره اون شب
به همه بيمارستان هاي اون شهر سر زده بودبه خاطر اينکه پسرش نرفته بود خونه
ولي فرداش پسرش رو زير بارون با لباس خيس و صورت خوني بي هوش توي پارک پيدا کرد
پسره ديگه از دختره خبري پيدا نکردهنوز هم وقتي ياد اون موقع ميافته چشم هاش پر از اشک ميشه
و گريه ميکنههنوز پسره فکر ميکنه که دختره يه روزي مياد پيششو تا هميشه براي اون ميشه
هنوز هم پسره دختره رو بيشتر از خودش دوست داره
الان ديگه پسره وقتي يکي رو ميبينه که داره براي عشق گريه ميکنه ديگه بهش نميخنده
بلکه خودش هم ميشينه و باهاش گريه ميکنه
پسره ديگه از اون موقع به بعد عاشق هيچکس نشده خسته و دل مرده....
اين بود تموم قصه زندگي اين پسر
 

موضوع: داستان,داستان عاطفی,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,داستان عاشقانه,بهترین ها,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 22:33

نظرات()

تعداد بازديد : 7

به این پست رای دهید:

بخش نظرات این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 53
کل نظرات : 21
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 2
آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 28
بازدید دیروز : 0
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز : 2
آي پي ديروز : 3
بازدید هفته : 28
بازدید ماه : 32
بازدید سال : 306
بازدید کلی : 3,380
اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 35.172.201.102
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : دوشنبه 26 آذر 1397

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

میزان رضایت مندی شما از این وبلاگ؟؟





دوست داریدبیشترمطالب وبلاگ درموردچه موضوعاتی باشد؟







امکانات جانبی