close
تبلیغات در اینترنت

داستان کوتاه

برای سفارش تبلیغات کلیک کنید
برای سفارش تبلیغات کلیک کنید
برای سفارش تبلیغات کلیک کنید

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آرشیو

آخرین کاربران

داستان عاشقانه غم انگیز فوق العاده زیبا
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!
  
شکسته تموم بال و پر من

              مرده تموم خیال و باور من

                             این سکوت سرد و مبهم

                                         شده تنها یادگار همسفر من

                                                       قصه ی من از کجا شروع شد

                                                                     مردن چرا همیشه شد سهم آخر من

درشهرعشق قدم میزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم
تاچشم کارمی کردقبربودپیش خودم گفتم یعنی این قدرقلب شکسته وجودداره؟
یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهای
روی قبرراکنارزدم که براش دعاکنم وای چی میدیدم باورم نمیشه
اون قلبه همون کسیه که چندساله پیش دله منو شکسته بود شنیدی میگن ازهردست بدی ازهمون دست میگیری.

زیبا ترین گل با اولین باد پاییزی پرپر شد. با وفاترین دوست به مرور زمان بی وفا شد.
این پرپر شدن از گل نیست از طبیعت است و این بی وفایی از دوست نیست از روزگار است

 

سکوت شیوانا فریاد نگاه

نجوای دل

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید...

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان طنز,داستان عاطفی,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,داستان عاشقانه,

نویسنده:

تاریخ: یکشنبه 16 آذر 1393 ساعت: 13:41

نظرات()

تعداد بازديد : 26

به این پست رای دهید:

1- آنچه تو سالها صرف ساختنش می کنی، شخصی

میتواند یک شبه آنرا خراب کند،با این حال سازنده باش.

 

2- هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود، در دیگری باز می شود

ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم  که درهای باز را نمیبینیم!

 

3- انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند که خیال می‌کند دیگران را فریب داده است.

 

4- درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت کنید، نه بر اساس برگهایش.

 

برای مشاهده ادامه مطلب به ادامه مطلب مراجعه کنید... 

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,بهترین ها,سخنان حکیمانه,جدید ترین ها,به روز ترین ها,

نویسنده:

تاریخ: یکشنبه 16 آذر 1393 ساعت: 13:36

نظرات()

تعداد بازديد : 24

به این پست رای دهید:

www.khoshahang.rozblog.com

“جلو در قانون دربانی به نگهبانی ایستاده است. مردی از ولایت پیش دربان می‎آید و التماس می‎کند که تو برود. اما دربان می‎گوید حالا نمی‎تواند او را راه بدهد. مرد فکر می‎کند و می‎پرسد: آیا کمی بعد راهش خواهد داد؟

دربان می‎گوید ممکن است اما حالا نمی‎شود. چون در تالار قانون مثل همیشه باز است [...]

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه داستان مراجعه کنید....

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان عاطفی,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,

نویسنده:

تاریخ: شنبه 15 آذر 1393 ساعت: 20:18

نظرات()

تعداد بازديد : 39

به این پست رای دهید:

www.khoshahang.rozblog.com
 

پسر به دختر گفت اگه:

یه روزی به قلب احتیاج داشته

باشی اولین نفری هستم که میام

تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید....


برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان طنز,داستان عاطفی,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,داستان عاشقانه,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 22:37

نظرات()

تعداد بازديد : 10

به این پست رای دهید:

www.khoshahang.rozblog.com 

 

يکي بود يکي نبود

يه پسر بود که زندگي ساده و معمولي داشت

اصلا نميدونست عشق چيه عاشق به کي ميگن

  برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید....


برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان عاطفی,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,داستان عاشقانه,بهترین ها,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 22:33

نظرات()

تعداد بازديد : 7

به این پست رای دهید:

www.khoshahang.rozblog.com 

دخترک وپسرهردوباهم خيلي خوب بودن

اوناهرروزبه پارک ميرفتندوخوشحال بودن

اوناانگارتوي يه دنياي ديگه اي به سرميبردند

اصلابه اطراف خودشون توجهي نميکردندو

فقط به خودشون فکرميکردندتااينکه.......

 برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید....

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان طنز,داستان عاطفی,داستان کوتاه,عمومی,بهترین ها,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 22:19

نظرات()

تعداد بازديد : 26

به این پست رای دهید:

www.khoshahang.rozblog.com 

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد.

در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد

عابراني که رد مي شدند به سرعت

او را به اولين درمانگاه رساندند . . .

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید...

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان طنز,داستان عاطفی,داستان کوتاه,عمومی,داستان عاشقانه,بهترین ها,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 22:13

نظرات()

تعداد بازديد : 12

به این پست رای دهید:

شاید فردا دیر باشد! ( داستان زیبا و آموزنده )

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسیهایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانشآموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “

“من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “

“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “

دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد .

ادامه داستان در ادامه مطلب.....

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان طنز,داستان عاطفی,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,بهترین ها,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 21:25

نظرات()

تعداد بازديد : 21

به این پست رای دهید:


روزى پیامبر اكرم صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله از راهى عبور مى ‏كرددر راه شیطان را دید كه خیلى ضعیف و لاغر شده است.از او پرسید: چرا به این روز افتاده ‏اى؟ گفت: یا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسیار هستم . پیامبر فرمودند:مگر امت من با تو چه كرده ‏اند ؟ گفت: یا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند كه من طاقت دیدن و تحمل این خصایص را ندارم .اول این كه هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏كنند. دوم این كه باهم مصافحه - دست دادن- مى ‏كنند. سوم آن كه ، هر كارى را كه مى‏ خواهند انجام دهند «ان‏ شاء الله» مى ‏گویند ، چهارم از این خصلت ها   آن است كه استغفار از گناهان مى ‏كنند ، پنجم این كه تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم آن كه ابتداى هرکارى                                                                        « بسم الله الرحمن الرحیم‏» مى‏ گویند

موضوع: داستان کوتاه,

نویسنده:

تاریخ: دوشنبه 19 آبان 1393 ساعت: 13:10

نظرات()

تعداد بازديد : 4

به این پست رای دهید:

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 53
کل نظرات : 21
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 2
آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 32
بازدید دیروز : 0
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز : 15
آي پي ديروز : 1
بازدید هفته : 32
بازدید ماه : 33
بازدید سال : 251
بازدید کلی : 3,325
اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.90.185.120
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : پنجشنبه 24 آبان 1397

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

میزان رضایت مندی شما از این وبلاگ؟؟





دوست داریدبیشترمطالب وبلاگ درموردچه موضوعاتی باشد؟







امکانات جانبی