close
تبلیغات در اینترنت

داستان

برای سفارش تبلیغات کلیک کنید
برای سفارش تبلیغات کلیک کنید
برای سفارش تبلیغات کلیک کنید

تبلیغات

Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آرشیو

آخرین کاربران

داستان عاشقانه غم انگیز فوق العاده زیبا
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!
  
شکسته تموم بال و پر من

              مرده تموم خیال و باور من

                             این سکوت سرد و مبهم

                                         شده تنها یادگار همسفر من

                                                       قصه ی من از کجا شروع شد

                                                                     مردن چرا همیشه شد سهم آخر من

درشهرعشق قدم میزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم
تاچشم کارمی کردقبربودپیش خودم گفتم یعنی این قدرقلب شکسته وجودداره؟
یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهای
روی قبرراکنارزدم که براش دعاکنم وای چی میدیدم باورم نمیشه
اون قلبه همون کسیه که چندساله پیش دله منو شکسته بود شنیدی میگن ازهردست بدی ازهمون دست میگیری.

زیبا ترین گل با اولین باد پاییزی پرپر شد. با وفاترین دوست به مرور زمان بی وفا شد.
این پرپر شدن از گل نیست از طبیعت است و این بی وفایی از دوست نیست از روزگار است

 

سکوت شیوانا فریاد نگاه

نجوای دل

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید...

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان طنز,داستان عاطفی,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,داستان عاشقانه,

نویسنده:

تاریخ: یکشنبه 16 آذر 1393 ساعت: 13:41

نظرات()

تعداد بازديد : 25

به این پست رای دهید:

1- آنچه تو سالها صرف ساختنش می کنی، شخصی

میتواند یک شبه آنرا خراب کند،با این حال سازنده باش.

 

2- هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود، در دیگری باز می شود

ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم  که درهای باز را نمیبینیم!

 

3- انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند که خیال می‌کند دیگران را فریب داده است.

 

4- درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت کنید، نه بر اساس برگهایش.

 

برای مشاهده ادامه مطلب به ادامه مطلب مراجعه کنید... 

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,بهترین ها,سخنان حکیمانه,جدید ترین ها,به روز ترین ها,

نویسنده:

تاریخ: یکشنبه 16 آذر 1393 ساعت: 13:36

نظرات()

تعداد بازديد : 23

به این پست رای دهید:

www.khoshahang.rozblog.com

“جلو در قانون دربانی به نگهبانی ایستاده است. مردی از ولایت پیش دربان می‎آید و التماس می‎کند که تو برود. اما دربان می‎گوید حالا نمی‎تواند او را راه بدهد. مرد فکر می‎کند و می‎پرسد: آیا کمی بعد راهش خواهد داد؟

دربان می‎گوید ممکن است اما حالا نمی‎شود. چون در تالار قانون مثل همیشه باز است [...]

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه داستان مراجعه کنید....

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان عاطفی,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,

نویسنده:

تاریخ: شنبه 15 آذر 1393 ساعت: 20:18

نظرات()

تعداد بازديد : 38

به این پست رای دهید:

www.khoshahang.rozblog.com
 

پسر به دختر گفت اگه:

یه روزی به قلب احتیاج داشته

باشی اولین نفری هستم که میام

تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید....


برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان طنز,داستان عاطفی,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,داستان عاشقانه,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 22:37

نظرات()

تعداد بازديد : 9

به این پست رای دهید:

www.khoshahang.rozblog.com 

 

يکي بود يکي نبود

يه پسر بود که زندگي ساده و معمولي داشت

اصلا نميدونست عشق چيه عاشق به کي ميگن

  برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید....


برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان عاطفی,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,داستان عاشقانه,بهترین ها,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 22:33

نظرات()

تعداد بازديد : 6

به این پست رای دهید:

www.khoshahang.rozblog.com 

دخترک وپسرهردوباهم خيلي خوب بودن

اوناهرروزبه پارک ميرفتندوخوشحال بودن

اوناانگارتوي يه دنياي ديگه اي به سرميبردند

اصلابه اطراف خودشون توجهي نميکردندو

فقط به خودشون فکرميکردندتااينکه.......

 برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید....

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان طنز,داستان عاطفی,داستان کوتاه,عمومی,بهترین ها,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 22:19

نظرات()

تعداد بازديد : 25

به این پست رای دهید:

www.khoshahang.rozblog.com 

پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد.

در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد

عابراني که رد مي شدند به سرعت

او را به اولين درمانگاه رساندند . . .

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید...

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان طنز,داستان عاطفی,داستان کوتاه,عمومی,داستان عاشقانه,بهترین ها,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 22:13

نظرات()

تعداد بازديد : 11

به این پست رای دهید:

www.khoshahang.rozblog.com 

دختر : عشقم شرط بندی کنیم؟؟؟

پسر : باشه خانومم ... بکنیم ...

 

دختر : تو نمی تونی 24 ساعت بدون من بمونی؟ ...

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید....

 

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,عمومی,داستان عاشقانه,شعر عاشقانه,بهترین ها,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 21:58

نظرات()

تعداد بازديد : 7

به این پست رای دهید:

شاید فردا دیر باشد! ( داستان زیبا و آموزنده )

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسیهایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانشآموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “

“من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “

“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “

دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد .

ادامه داستان در ادامه مطلب.....

برای مشاهده ادامه این مطلب کلیک کنید

موضوع: داستان,داستان طنز,داستان عاطفی,داستان کوتاه,حکایت های پندآموز,عمومی,بهترین ها,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 14 آذر 1393 ساعت: 21:25

نظرات()

تعداد بازديد : 20

به این پست رای دهید:

شبی پسر کوچکی یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزی بود دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته ها را با

صدای بلند خواند. پسر کوچولو با خط بچه گانه

نوشته بود :

صورتحساب:

۱ـ تمیز کردن باغچه 500 تومان

۲- مرتب کردن اتاق خواب 500 تومان

۳- مراقبت کردن از برادر کوچکم 1000تومان

۴- بیرون بردن سطل زباله 500 تومان

۵- نمره ریاضی خوبی که گرفتم 500 تومان

جمع بدهی شما به من 3000 تومان

مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهی کرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش این عبارت را نوشت :

۱- بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی ، هیچ

۲- بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم ، هیچ

۳- بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی ، هیچ

۴- بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازیهایت ، هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.

وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه میکرد قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت

قبلا بطور کامل پرداخت شده است.مادر یعنی گنج عشق

موضوع: داستان,داستان عاطفی,داستان عاشقانه,

نویسنده:

تاریخ: چهارشنبه 21 آبان 1393 ساعت: 21:35

نظرات()

تعداد بازديد : 12

به این پست رای دهید:

 

پیامhttp://www.eshghentezar.com/imgcenter/uploads/1404726853.jpgک زد شبی لیلی به مجنون ....که هر وقت آمدی از خانه بیرون بیاور مدرک تحصیلی ات را.... گواهی نامه ی پی اچ دی ات ر..ا پدر باید ببیند دکترایت زمانه بد شده جانم فدایت دعا کن ... دعا کن مدرکت جعلی نباشد زدانشگاه هاوایی نباشد.وگرنه وای بر احوالت ای مرد که بابایم بگیرد حالت ای مرد چو مجنون این پیامک خواند وارفت به سوی دشت و صحرا کله پا رفت


اس ام اس زد ز آنجا سوی لیلی که می خواهم تورا قد تریلی دلم در دام عشقت بی قرار است ولیکن مدرکم بی اعتبار است شده از فاکسفورد این دکترا فاکس
مقصر است در این ماجرا فاکس  چه سنگین است بار این جدایی امان از دست این مدرک گرایی


موضوع: داستان,

نویسنده:

تاریخ: یکشنبه 18 آبان 1393 ساعت: 13:46

نظرات()

تعداد بازديد : 9

به این پست رای دهید:

 

زنى به http://mortezakatouzian.com/gallery/files/images/a6.jpgحضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یاعادل؟



داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟

زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .


هنوز سخن زن تمام نشده بود که ...
در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.

حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است. 

موضوع: داستان,

نویسنده:

تاریخ: یکشنبه 18 آبان 1393 ساعت: 13:27

نظرات()

تعداد بازديد : 20

به این پست رای دهید:

 

چندhttp://www.picdane.ir/ordibehesht92/127.jpg دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت...


بچه ها، ببینید; همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.

دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.

البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید. 

موضوع: داستان,

نویسنده:

تاریخ: یکشنبه 18 آبان 1393 ساعت: 13:19

نظرات()

تعداد بازديد : 6

به این پست رای دهید:

 

فرار از زندگی داستان کوتاه فرار از زندگی

روزی شاگردی به استادش گفت :

استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟

استاد گفت : واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟

شاگرد گفت : بله با کمال میل

استاد گفت : پس آماده شو با هم به جایی برویم

شاگرد قبول کرد

استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند برد

استاد گفت : خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن

مکالمات بین کودکان به این صورت بود :

-الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی

-نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی

-اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟

و حرف هایی از این قبیل …

استاد ادامه داد :

همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست دیگری فرار کنند

انسان نیز این گونه است

او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود رو به رو شود

و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند

و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی دهد

تو از من خواستی یکی از مهم ترین ویزگی های انسان را برای تو بگویم

و من آن را در چند کلام خلاصه میکنم :

تلاش برای فرار از زندگی


موضوع: داستان,

نویسنده:

تاریخ: پنجشنبه 01 آبان 1393 ساعت: 15:36

نظرات()

تعداد بازديد : 14

به این پست رای دهید:


داستان هایی درباره خدا،خودسازی،پندآموزو...
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک پدر روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.
جرج برناردشاو

موضوع: داستان,

نویسنده:

تاریخ: چهارشنبه 30 مهر 1393 ساعت: 21:26

نظرات()

تعداد بازديد : 7

به این پست رای دهید:

 

 

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
بنده: خدایا سه رکعت زیاد است
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد
خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید
خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد
ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟
خدا: او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.

 

امیدوارم لذت ببرید...

موضوع: داستان,

نویسنده:

تاریخ: چهارشنبه 30 مهر 1393 ساعت: 13:38

نظرات()

تعداد بازديد : 6

به این پست رای دهید:

 

 

موضوع: داستان,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 18 مهر 1393 ساعت: 21:40

نظرات()

تعداد بازديد : 6

به این پست رای دهید:

 


جاده ی موفّقیت سر راست نیست

پیچی وجود دارد به نام شکست

دور برگردانی به نام سردرگمی

سرعت گیر هایی به نام دوستان

چراغ قرمز هایی به نام دشمنان

چراغ احتیاط هایی به نام خانواده

تایر های پنچری خواهید داشت به نام شغل

اما اگر یدکی به نام عزم داشته باشید

موتوری به نام استقامت

و راننده ای به نام خدا

به جایی خواهید رسید که موفقیت نام دارد.

نویسنده:حسام تمدّنی
نظریادتون نره امیدوارم لذت ببرید...

موضوع: داستان,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 18 مهر 1393 ساعت: 10:47

نظرات()

تعداد بازديد : 8

به این پست رای دهید:

از بستگان خدا

کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور او را دید و دلش سوخت، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش!
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی دارید!
.
.
.
.
.

امیدوارم لذت ببرید...

موضوع: داستان,

نویسنده:

تاریخ: جمعه 11 مهر 1393 ساعت: 19:57

نظرات()

تعداد بازديد : 14

به این پست رای دهید:

قبلا فیلم پیامک از دیار باقی را دیدیم و شنیده ایم، واین هم ایمیل از دیار باقی:
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !!

موضوع: داستان,

نویسنده:

تاریخ: پنجشنبه 27 شهريور 1393 ساعت: 21:41

نظرات()

تعداد بازديد : 10

به این پست رای دهید:

آبدارچی مایکروسافت
مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید.

آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم. مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.ر ئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.

مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند. تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم آن را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد. به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت!

او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت و سرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوری های توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟

مرد گفت: احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم!

موضوع: داستان,

نویسنده:

تاریخ: پنجشنبه 27 شهريور 1393 ساعت: 21:36

نظرات()

تعداد بازديد : 11

به این پست رای دهید:

آمار

آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 53
کل نظرات : 21
آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 2
آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 0
آي پي امروز : 1
آي پي ديروز : 1
بازدید هفته : 1
بازدید ماه : 15
بازدید سال : 169
بازدید کلی : 3,312
اطلاعات شما اطلاعات شما
آی پی : 54.81.116.187
مرورگر :
سیستم عامل :
امروز : چهارشنبه 05 اردیبهشت 1397

ورود کاربران

نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضويت سريع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجي

میزان رضایت مندی شما از این وبلاگ؟؟





دوست داریدبیشترمطالب وبلاگ درموردچه موضوعاتی باشد؟







امکانات جانبی